خرید بک لینک

صورتم رو با دست کوچکش گرفت و به سمت خودش برگردوند ...

پرسید :

" چرا هروقت دلت میگیره شعــــــــــــــــــر میخونی ؟ "

کتاب رو بستم و انگشتهای ظریف و کوچکش رو بوسیدم و گفتم :

" آخه میشه توی این کلمات گم شد ...

ولابلای این گم گشتگی ..

میشه

چیزهایی ..اونهایی که دوست داریم ولی نداریم شون رو ...

پیدا کرد ..! "

چشماش که شبیه چشمای خودم بود فریاد میزدن که ازحرفام هیچی سردرنیاورده ..

سرم رو برگردوندم ...

خواستم بگم :

"ببین چقــــــــدر چونه و لبهاش شبیه خودته ..! "

دیدم نیستی..

اونم نیست...

هیچ کدوم تون ...!

یادم افتاد ..

آدمها وقتی دلشون میگیره ...

شعر میخونند تا

اونایی رو که دوست دارند ولی ندارند ...داشته باشند ...."

برچسب: نویسنده: الینا باقری تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:34

صفحه بندی